هی غریبه...

روی کسی دست گذاشتی که همه ی دنیامه

بی وجدان

انقدر راحت بهش نگو عزیزم

سختمه...


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 12:14 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(2)

دیـــــــگر

استــفــاده نمی کنــم

از میــم مالکــیـــت !!!

شـــب بـخـیــــــر

عـزیــزش


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 08 مرداد 1393 | 19:50 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(2)
شک کرده بودم کسی بین ماست ...
 
اما فهمیدم من بین دو نفر بودم
 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 08 مرداد 1393 | 19:46 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(0)

تو که نباشی باران نمی بارد ... ،

 

فقط بعضی وقت ها زمین و زمان خیس می شود ...

 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 08 مرداد 1393 | 19:30 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(0)

اينجا زمين است!
.
.
.
.
فاصله ي يك عشق تا عشق ديگر يك قهر ساده است...

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : یکشنبه 05 مرداد 1393 | 13:06 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(0)

دوست داشتن به حرف نیست….!!
به وقتیه که برات میذاره،
به ارزشیه که برات قائل میشه،
به دلگرمیه که بهت میده،
اما وقتی طرفت همش نیست!!
وقتی تو توی لحظه لحظه زندگیت تنهایی..
این دوست داشتن نیست!!
“دوست داشتن”این نیست که جاخالی هاشون رو باتو پر کنند! اینه که بخاطرتو…” جاخالی کنند”.!!!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
 
 

برچسب‌ها:

تاريخ : یکشنبه 05 مرداد 1393 | 12:53 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(5)

 

آدمک آخر دنیاست          بخند

آدمک مرگ همینجاست          بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست          بخند



برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 04 مرداد 1393 | 09:34 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(0)

خسته شدم!...

از بس آرزو کردم و دیگران به آن رسیدند...!

 


برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 04 مرداد 1393 | 09:32 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(2)


                                                           ☆ハート★ のデコメ絵文字 برایم ڪــَـف زدند . . . در آغوشـَـم گرفتند، 
☆ハート★ のデコメ絵文字  
                                             。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字 تایید و تشویقــَـم ڪردند .. ڪـہ آخــر فرامـــوشت ڪــردم 。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字  
                                                 。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字 دیگر تا ابـد بر لـَـبانم لبخنـدے تــَـصنعـے مهمـاטּ است 。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字  
                                                                     。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字 اما بیــטּ ِ פֿـــودمـاטּ باشــد، 。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字  
                                                         。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字 هنــوز تنهـــا دلـبـَـرڪــَـم تـــはーと のデコメ絵文字ــو هسـتــے 。◇・゜*かわいい*゜。◇ のデコメ絵文字
                                    


برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 04 مرداد 1393 | 09:31 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(1)

داستان جدید کلاغ و روباه

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .
روباه دهانش را باز باز کرد .
کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت : کسی که تغاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نمی داند .

ادامه داستان ها در لینک زیر


داستان پسرک شیطون

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!

 

 

داستان زیبا و آموزنده ” آرزوی دانه ”

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:
“نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”

خدا گفت:
“اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.”

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.

داستان زیبای ”  اثر خشم “

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و
یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول …..

پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد
که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی
که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که
عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود
و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر
روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده
بوده است را از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از
دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی
آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.

پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به
سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت
دیوار قبلی نخواهد بود.

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل
طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم
نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده
ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک
زخم شفاهی است.


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 02 مرداد 1393 | 13:41 | نویسنده : hanaslove | ارسال نظر(1)
صفحه قبل123...5صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران